...سپس من در آن شهر خانه ای ساختم خانه ای که ستونهایش شاخک های تری بودند جدا مانده از ساقه ها شان،خانه ای که سقفش را برگ هایی زرد از درختانی سرسبز می آراستند.در؟!دری نمیدیدم اما!خانه را خود ساخته بودم اما دربه در به دنبال درش می گشتم!نمیدانم اصلآ آیا دری ساخته بودم!
شهر آن پاره "آرام بود و مسکوت"،مسکوت؟نه به کل،تنها نسیم هایی طربناک که خویش می سرودند و خبری از دریا می رساندند، خودی می نمودند.
دریا!آری! و خبر،خبر از رهایی در چنگ موجها،خود را به باد رقص هاشان رهاندن و نهایتآ خبر از رهایی از هرچه مکان و زمان!آری تنها همین آوا بود که هر بار کوهی از امید را به ارمغان می آورد.
...اما نمیدانم چه شد که شد بادی به ناگاه آمد،بادی که رایحه ای تلخ را شیرین میرساند!رایحه دروغین باد آورده مرا اندکی سر مست گردانده بود!
-و آنگاه که باد ویرانگر با نفس بلند هراسبارش هرچه هست بی هست را نیست گردانده بود من بر بلندای قله ای مشرف بر آشیانکم تنها نظاره گر فروریختن کلبه نوپایم بودم و بس!
"و در این میان چشمانم خیره زرد برگی بود که راه ساقه اش را در برگرفته بود!آری زرد برگ ملموس رقص کنان بر اصلش فرود آمد و سامان یافت!"
..."ومن باد را شناختم!بادی که برگ را آنگونه انجام بخشیده بود و مرا اینگونه سامان!"
(پاره نامه ای از ایامی نه چندان دور)
شما نیز سطری با ما باشید...
قلم به ناگاه خودش را به من انداخت!میخواهد که اینبار با من بنویسد!آری او بامن بنویسد نه من با او!اگر کم لطفی نکند می خواهم درباره سیاست دست و پا شکسته امروز ایران و بالطبع جهانی که انگشت حیرت به دهان فروبرده از شگفتی های بی قانونی در این شهر ک سیاه بگویم!
چهار ماه و اندی گذشت!امروز اندم آبان است . انتخابات تاریخی ایران رقم خورده است!حال به هر نحوی که بود!دلمان خوش بودها!پیش خودمان گمان میکردیم که با یک برگه رای ما دنیا زیرو رو میشود چه میدانم همه جا سبز میشود لا اقل ایران ویران!خوب بالاخره دستهایی آلوده و به قول شاعرا زبر نگذاشتند روال طبیعی به نحوی سریان داشته باشد!به گونه ای بر ما تحمیل کردند که حال بگوییم نشد!بعد ازهمان سه ماه و اند.
سیاست زودگذر است"این ذهنیت گروهی را از پی گیری و...___شما نیز سطری به این مطلب بیفزایید.
چشمان به آرامی خیز برمیدارند،از میز تمییز مطالعه،میزی که از آن کسی نیست اما کنون عاریه ایست که بیرونیان آن را روزی دیرین بر نومیدی قالب ساخته اند.خیز چشمان بیهوده نبوده است انگار!عکس سبزی را بر تمییزی میز یافته اند و به سویش شتافته.
گلدانی از گل نیم ژولیده اما باز سبزسکانشان را پاره ای در دست گرفته است.اندکی خیرگی گلها را می ترساند!آری آنها روحی بس سبک دارند.(نباید آنها را ترسانید)گویا چشمان درمی یابند!آری دریافتند.
پس با شتابی سهمگین اندکی از گلدان دور می گردند،اما رنگ سبزی باز خود را به گوشه ای از حیطه دید میکشاند.
ذره ای آن طرفتر از قرار گاه سبزی ها روزنه ای خاموش بر بیرون گشوده است.چشمان به تنهایی خیره خانه های مرده می گردند.اما کمی این سوتر که چشمان یارای گشایش در آن نیستند آوازی بس نزه شنودها را وغریبآ تکه ای از قلب را مسخ خویش میسازد.آوایی که نوایی نرم را به گونه ای نرم تر می سراید.نوایی از این رو که:دشت هایی چه فراخ،کوه هایی چه بلند،در گلستانه چه بوی علفی می آمد و...آدم اینجا تنهاست!
و در این میان بوی رهایی که طعمی از تلخی خاموشی را نیز در بردارد و حسی از جنس لمس خشکی خود نمایی میکند و فریادی آخته به باد را برمی انگیزاند.
فریادی از این رو که "جای من خالی است".
فریادی در قالب خودی بس نهان باآوازی ملبس به افسوس:"جای من خالی است"!
چیزی عوض نشده است!
اندکی مسکوت و خیره به ماتم زرد زمین نگریستم.زمینی نیمه وسیع که به دنبال پیکر شهر کشیده شده است،زمینی که مساحتش از طول درهم شکسته است،با سنگ چین هایی از جنس خشکی و چهاردیوار آجرین به هم پیوسته که اگر سقفی هم داشتند اتاق می خواندمشان همواری از زمین زدوده اند.
و اینان همگی گواه آن اند که روزی آبادانی که نه اما یقینآ قصد آبادانی رشدی نیمه ناتمام داشته است.(همانند کامیابی آدمی در راه حقیقت).
حقیقت،حقیقت کنون این است که من بر دخمه ای که سال پار آن را به هنگام خستگی از زوزه های ناگوار شهر یافتم و دریافتم فرود آمده ام.اما اکنون نه تنها از زوزه های ناگوارش بلکه از از آواهای نزه اش نیز به ستوه آمده ام!
راستی، نکته ای را دیروز دریافتم نکته ای که با واژه دروغگوی روز آغاز میشود،آن نکته این است:روزها آنقدر تکراری گشته اند که برادر بزرگترم نمیداند کلآ دیروزبرچه بوده است.
اینها هیچکدام یاوه سرایی نیستند بلکه مقدمه ای بر آغاز سالگرد فرارم از عرصه آدمیان اند.گوشه ای از یادنامه سال پارم این را میراند که:مردمانی بی تفاوت بر گورهایی چند گامها مینهادند و گوسفندوار سربه زیر میرفتند و گورها را ازهم می درانیدند،این روز نیز عینآ همان را یافتم و دریافتم که"
"چیزی عوض نشده است!
و در این میان چشمان آواره شک آمیز پسربچه روشن همچون شعله ای در میان تاریکی خود نمایی میکند.
آری او نمیداند باید مثل همه جوانک سربه زیر را به سخره بگیرد یا که باز خود باشد!؟
او هنوز چهره خویش را خط نینداخته بود تا که سوی چشمانش را بر پدرک بی هنرش بر گرداند و او نیز مسلک تاریکی را گزید.
و جوانک بیش از همه تاسفس را وام دار پیرمردان سبک سر بود...
سپس سیل گلایه های همراه با تحقیر نگاه کوردلان لگدی بر سریان اندیشه جوانک زد و تیزدردی مفرط بر وی زاد!
و جوانک...